محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

110

مجمع الانساب ( فارسى )

نمايم تا بدانى كه دين من حق است . » گفت : « اگر بنمايى تو را راستگوى دارم . » موسى عصا از دست بيفكند ، مارى عظيم گشت چنان‌كه لب زيرين بر تخت فرعون نهاد و لب بالا بر كنگرهء قصر و خواست كه همه را فرو برد . فرعون بترسيد و از تخت بيفتاد و بيهوش گشت و تا يك هفته شكمش مىشد ، و چون باهوش آمد گفت : « اين مار را بگير تا من به تو بگروم . » موسى دست بزد و گردن مار گرفت ، همچنان چوب گشت . پس چون فرعون باز بر تخت نشست ، موسى دست خود را زير جبه برد و چون بيرون آورد ، هر دو كف دستش همچون آفتاب مىتابيد . قوله تعالى : « وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ . » « 1 » چون فرعون دست موسى ديد گفت : « جادويى بس داناست و خواهد كه به جادويى ما را همه از مصر بيرون كند . » مردمان گفتند : « تو نيز جادوان را طلب كن تا بر وى غلبه كنند . » فرعون گفت : « يا موسى ! بازگرد تا به كار تو اندر نگرم . » موسى بازگشت و مردمان هركس كه خبر او مىشنيد به دين او اندر مىشد و بنى اسرائيل خود همه دين او بپذيرفتند تا امت او بسيار شدند . و هر روز به در فرعون آمدى ، فرعون او را بار ندادى . و فرعون به همهء زمين مصر و شام مرد فرستاد و ساحران را گرد كرد ، چنان‌كه سىهزار مرد ساحر جمع شدند . فرعون از ميان ايشان هفتاد و دو مرد بگزيد و آن هفتاد و دو را چهار مهتر بود : يكى نامش سانون و يكى عارون و يكى حطحط و يكى مصفى . فرعون ايشان را پيش خود خواند و گفت : « بايد كه شما آن جادو را غلبه كنيد ! » گفتند : « او چه جادوئى مىكند ؟ » گفت : « او چوب را مار مىگرداند . » گفتند : « از همهء جادويىها اين يكى آسانتر است . » موسى را بخواند و گفت : « اين ساحران تو را غلبه خواهند كرد . » گفت : « كى خواهند ؟ » گفت : « روز عيد ، تا همهء مردمان شهر حاضر باشند . » موسى بازگشت و ايشان چوبها و رسنها راست كردند و به خبر چنان است كه صد خروار چوب و رسن بود ! پس روز عيد منادى كردند و خلق همهء شهر مصر گرد شدند و تخت فرعون بيرون بردند . موسى و هارون هر دو بيرون آمدند و فرعون بر تخت نشست . جادوان موسى را گفتند كه تو نخست مار مىاندازى يا ما ماران را به جنبش آوريم ؟ موسى گفت : پيشتر

--> ( 1 ) . سورهء « اعراف » ، آيهء 108 .